مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
نماز جمعه بودم آفتاب از خاطرم رد شد ردیف شعرهای من پس از آن «خواهد آمد» شد نماز جمعه میخواندم هوای گریه با من بود جهان لبخند زد، جانها پر از عطر محمد شد قنوتِ گریه بستم، دیدنش را آرزو کردم صدای گنبد و گلدستهها پژواکِ «باشد» شد کسی آنسوتر از من «شاید این جمعه بیاید» خواند جماعت گفت: باید فارغ از «اما و شاید» شد یکی پرسید: پس کی میرسد ماهی که در راه است؟ جلوتر از من آقایی جوان، ذکرش «میآید» شد نـماز جـمعـه و بـاران نرم انتـظار، اما غروب جمعه شد آقا نیامد، باز هم بد شد |